پدرم دوستي داشت به همين كيفيت آسيب ديده جنگ؛ يك دست هم البته نداشت. رفقاش به شوخي بهش مي گفتند: كلمن. حاج كلمن. از خنده ريسه مي رفت و سرخ مي شد خودش. همش مي خنديد. خودش مي گفت آره ديگه كلمن شديم ما با يك شير آب اون پايين. مرد. بچه بودم هنوز كه حاج كلمن مرد؛ بالطبع از ميزان جراحات. از گريه سرخ شده بودند رفقاش.
